اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

اميرعلي

روز مادر

روز چهارشنبه 11 اردیبهشت 92 ,  به مناسبت روز مادر من به همراه سایر همکاران خانم به صرف نهار میهمان ویلای کاهکش شرکت بودیم و در این میهمانی بچه های ما نیز دعوت بودند ...   امیرعلی با هیجان بسیار سوار سرویس اداره مامان شد, همکارای مامانو دید, با بچه هاشون آشنا شد و تمام مدت با اونها در محوطه ویلا مشغول بازی بود : تاب , چرخ و فلک زمینی ...     و  بیشتر عاشق گلای قاصدکی شد که در فضای سبز ویلا به چشم می خوردند ...   امیرعلی : مامان این چیه ؟ مامان : گل قاصدک, باد میاد و گلاشو با خودش می بره, گلا هم خبرای خوب با خودشون می برن ...   امیرعلی : چه جوری ؟  ...
1 خرداد 1392

سخت ترين روزها

سلام قول داده بودم از گذشته هم بنويسم، البته بهتر بود با خاطرات شيرين شروع مي كردم اما ترجيح دادم اول از سخت ترين روزهايي كه داشتيم بنويسم تا سنگيني تلخي هاشون باهام نمونه !    عصر  چهارشنبه بيست و هفتم مهر ماه 90 : بابايي بعد از چندروز نبودن تصميم داشت اميرعلي را واسه گردش ببره. مامان جون تاكيد كرد كه گل پسر از صبح ناآرومي كرده و كمي هم تب داره و البته همينطور هم بود و تمام مدت اميرعلي ناآرومي كرد و گريه. برگشتيم خونه و اميرعلي بسختي خوابيد. صبح فردا كه پسر سحرخيزم از خواب بيدار شد ديدم زير گلوش به اندازه يه گردو ورم كرده! با بابايي تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر از اداره مرخصي بگيره و بياد خون...
9 ارديبهشت 1392

تولد يك سالگي

  تولد يك سالگي اميرعلي مصادف با عيدغدير بود و چه حسن تصادفي!   سه شنبه 24 آبان 90 تولد يك سالگي اميرعلي مصادف با عيدغدير بود و چه حسن تصادفي! چون بابايي تا دوشنبه شب شيراز بود، برگزاري جشن موكول شد به جمعه والبته ظهر، چون پسر خان شبها زود مي خوابه. اما بعد از اون بيماري سخت و بهبود اميرعلي، من و عباس به شكرانه سلامتش نذر كرديم هر سال روز عيدغدير گوسفند قرباني كنيم. عكس اولين ببعي به همراه عمو سجاد:    جمعه 27 آبان 90   اولين جشن تولد اميرعلي با تم كفش دوزك برگزار شد.   براي آماده كردن تزيينات كفش دوزكي عمه مرضيه خيلي زحمت كشيد. پريسا خاله و عمو حسن و عمو محسن...
9 ارديبهشت 1392

حرف هايي از جنس دلتنگي

با دوستي صحبت مي كردم كه با وجود علاقه اي كه بهم داشتيم، از هم دور بوديم و حالا بعد از سالها او گمان مي كرد من همچنان در اوج خوشي و بيخبري سالهاي كودكيم  موندم. به خاطر آوردم سختي هايي كه اين اواخر به زندگيم هجوم آورده بودن وگرچه يادآوري اين خاطرات سخت و طاقت فرساست  ولي چون به اميرعلي مربوطن و قول داده بودم از گذشته هم بنويسم اينو بهونه اي ديدم واسه نوشتن..   همه چيز از اون تصادف لعنتي شروع شد و تا خواستيم كمي به خودمون بياييم در 40 روزگي اميرعلي نياز به عمل جراحي توسط پزشكان تاييد شد. قبول عمل جراحي كه بهيچ وجه تو مغزم نمي گنجيد و فاصله اولين اقدام براي عمل كه خودش شكنجه اي بود تا انجام عمل جراحي در 2 ماهگي، گريه ها...
9 ارديبهشت 1392

پيش پشلو !

نوازش پدرانه بابا عباس : پيش پشلو  (pish pashalou) مامان آزي : پيش پشلو يعني چه آخه ؟! اميرعلي : يعني اميرعلي بهاءلو ديگه ! مامان آزي : كي گفته ؟! اميرعلي : بابا عباس ...
7 ارديبهشت 1392

اسكندر

نكيسا جون زحمت كشيده واسه تولد اميرعلي يه عروسك اسكندر آورده. مدتي اين عروسك در تيررس اميرعلي نبود تا اين كه چند روز پيش با يه سري اسباب بازياي ديگه كشف شد و اميرعلي دقيقا بخاطر داشت كه اسم عروسك اسكندره و هديه نكيسا جون بوده ... خلاصه ... صبح جمعه مامان آزي و اميرعلي دارن بساط صبحانه را آماده مي كنن كه اميرعلي مي گه : مامان فقط به خودم صبحانه بده ، به اسكندر نده ! و مامان در جوابش ميگه : اسكندرم بايد صبحانه بخوره تا بزرگ بشه ... و اميرعلي :  نكيسا بهش صبحانه بده ، مامانش نكيساس! ...
1 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اميرعلي می باشد